تبليغاتX
*~*.نغمــــه.*~*
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:24 توسط |

***************************************

هر چه داشتم برای تو بود

نفس هایم،

لحظه هایم

همه با تو معنی می شد

روزهایم را کنار تو می گذراندم

صدای پرنده ها، با تو که بودم

زیباتر بود

هر لحظه برایم رویای تازه ای بودی

زندگی طور دیگری می شد

روز هایم همیشه روشن وگرم

صدایت را که می شنیدم...

صیقل می زد همه ذره ها را آفتاب،

انگار همه عاشق بودند

صدای پایت که می آمد

در سرم می پیچید

بوی نان گرم،

نبض زندگی نزدیک شنیده می شد،

آغاز می شد

روز خوش دیگری

و تو خوب می دانستی

 عاشق ریحان های باغچه شده ام

هنوز هم در خاطرم باقی است ...

 بعد آن همه سال ها  

روزگار خوشختی مان

می نشستیم زیر سایه درخت خانه کوچکمان

غرق می شدیم در شبنم یک برگ

می رفتیم تا انتهای معرفت ستاره ها

خنده ها یمان....

دلتنگ مزه خنده هاتم

حوض کوچک،

گلدان های کنارش

بی تو ،بهانه های بچه گانه ای شده اند

سراغ تو را می گیرند...

چطور دلت آمد، تنها بمانم

امید آمدنت را دارم هنوز هم،

شاید روزی برگردی...

به یادت خانه را آب وجارو می زنم

ساعت آمدنت که می شود

قلبم بی اختیار تند تند می زند

بهانه ادامه زندگی من،

به همین هادلم خوش است

کاش واقعاً برگردی...

 تلخ شده بی تو روزگارم

هیچ وقت این همه منتظرم نمی گذاشتی

بیا؛

بدون تو، به خدا

بوی نان گرم وریحان

هیچ دلم را خوش نمی کند

دست خالی هم که بیایی

برایم عزیزی...

روزهای خوشبختی،

 انتظار تکرارکنار هم بودنمان را دارد

این رابدان که...

تا آخرین نفسم در انتظارت می مانم

 

                                                        

 

                                                                       کاری از نغمه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 11:58 توسط |

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 2:48 توسط |

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 23:45 توسط |

***********************************************

 

باورم نمی شد دیگر برق چشمان سیاهت را نخواهم دید

قلب مهربانت درون سینه ات نخواهد تپید

گرمی دستان پر مهرت به سردی گراییده بود

من اما مات و مبهوت

در میان کو یر ناباوری گرفتارم

دیر زمانیست که تو رفته ای

دیگر لبخند مهربانت را نمی بینم

دست نا مهربان تقدیر من

بر رو ی شانهایم سنگینی میکند

و تو درآسمانها غرق نور شده ای

دلم پرازغصه نبودن تو شده

تاریکی اتاقم می هراساند مرا

پنجره اتاقم را می گشایم

سر به اسمان بلند می کنم

تو را می بینم

که سوار برستاره ای

مرا نگاه میکنی

لبخند می زنی

آرام میشوم

کنارم می آیی، دستان یخ زده ام را با دستان گرمت می فشری

چه احساس خوبی

تو را دارم

سرم را روی شانه ات می گذارم

این  لحظه های خوشبو را با هیچ چیز عوض نمی کنم

 

                                                               کاری از :نغمه

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 21:59 توسط |

 

*******************************

ذره ها را باور کردم؛

تا اوج که می رفتم ...

قطره های سنگین

 عرفان محض،

از کنارم گذشتند

رفتم تا ادراک برگ درختان،

تا تنفس باران،

نزدیک سنگریزه های عدم...

یک قدم مانده به ملکوت

دلم گرفت...

هیچ را می دیدم

در گذر لحظه ها؛                                  

زمین تاریک،     

یا رنگ روشنی ماه

مفهومی نداشت

نه دل تنگ غزل می شدم

نه هوای قدم زدن در شب مهتابی

دلم با صداهای نا آشنا خوش می شد!

یک لحظه مانده بودبه اوج نابودی ام...

کابوس نامفهومی بود

یاد آن لحظه ها که می افتم؛

عذابم می دهد

تا ناتمام...

چه تلخ است،

لحظه های غفلت وبی خبری

فکر می کردم

رفته ام پی تدبیر

تا مزه خاک...

هیچ نبود...

می دانم دیگر؛

چه نزدیک بودآن دورها

غرق شده بودم

 در اشاره های مرگ...

بازگشتنم چه دلگیر بود

سوغات تلخ نبودنت!

تا همیشه همراهم ماند

 

 

 

                                                              کاری از نغمه

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:0 توسط |

 

هر

 

هر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 2:32 توسط |

دلم که می گرفت

صدایت می زدم !

نغمه ای تازه می شدم برایت

خوب می دانستم اماماندنی نیستی

 

روزگارخوشبختی ام ،چه کوتاه بود ...

امان از دلم که می خواست، کنارم باشی تا ابد !

نماندی ...

به همین راحتی

رفتی و

یکباره رفتنت، آخربی دلیل ماند برایم

 

هیچ نمی گویم

سکوت می کنم تا خاطره ای بدنشود

لحظه های کنار هم بودنمان

رفتی...

بدان امادلم در هوای توست

و

انتظاردوباره دیدنت،رنجم میدهدتاهمیشه

چه مانده برایم از تو

 

سوغات رفتنت !

چشم هایی پرازاشک

پلک هایی پر آشفتگی است

یاد لحظه های کنارهم بودنمان که می افتم

 

دردلم نو می شود همه غصه های کهنه

خسته ام از روزگار

 

دلم هوایی روحانی وپاک می خواهد

می خواهم تازه شوم

یادخدا در دلم که می تابد

آرام می شوم

ای کاش فرصتی باقی مانده باشد

مثل گذشته

صدای خدارانزدیک نزدیک بشنوم

ندایی می آید ...

می دانم

هنوزهم لحظه ها باقی است

خدا را دارم می دانم

توکل که می کنم

دیگر تنها نیستم

 

که می گویدعمر نغمه ها کوتاه است   

نغمه تاهمیشه زنده وجاریست ...              

                                                                          

 

 

 

                                                                     کاری از:نغمه

 

 

        

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:13 توسط |

***********************************

صدای بارون می آد گوش کن، می شنوی. دوباره مثل قدیما هوا دم کرده . بارون که می باره یاد تو می افتم. همیشه بارون که می اومد بیشتر وقت داشتی که کنارم باشی انقدرباهام بازی می کردی تا سرم گیج می رفت، به زور خودمو تارختخوابم می رسوندم وبی هوش می شدم. نمی دونی امروز چقدر دلم برایت تنگ شده.

همه می گفتن قدرتو بدونم اما نمی دونستم چه طوری.اینقدر مهربون بودی که باورم نمی شدوقتی بری، دیگه برنگردی.

گذشته ها گذشت، روزگار منم سپری شدخوب یا بد. یادمه همیشه دوستام دل خوشی ازت نداشتن و آرزو داشتن تو از کنارشون زودتر بگذری.بری وشایدبراشون یه خاطره کهنه وزنگ زده باقی بمونی.

اما من دلم می خواست بگذری ،ولی یه جورایی همیشه کنارم بمونی.تو همیشه بهم می گفتی که یکی رو باید انتخاب کنی .یا برم برای همیشه، یا بمونم.اما من دلم نمی اومد که بری.بالاخره اینقدر دل دل کردم تا فرصتم به قول خودت تموم شده بود. آخرش تو به جای من تصمیم گرفتی .

یه صبح از خواب بیدار شدم، سرم درد می کرد .خیلی حالم بدشده بود.هر چی دنبالت گشتم که باهات حرف بزنم،خبری ازت نبود.همه یه جورایی دیگه بهم نگاه می کردن.انگار تو که نبودی قدرتو بیشتر می دونستم.خیلی احساس تنهایی می کردم. گریه ام گرفته بود.اما جایی برای گریه کردن پیدا نمی کردم. یه جورایی حالا دیگه می فهمیدم که پشتیبان لحظه های بی خبری ام رو چه زود از دست دادم.خیلی دنبالت گشتم .ولی اثری ازت نبود.چندبار بهم گفته بودی اگه بری دیگه نمی آیی.اما باورم نمی شد.شاید هم نمی خواستم که باور کنم. حالا که رفتی، بعد اون همه سال امروز دلم بد جوری بهونتو می گیره.بعد رفتنت این اولین باره که دارم برات چیزی می نویسم.می دونی دل خوشیم بازم شده همون کارهای بچه گانه.ولی دیگه هیچ کس برا ی من مثل تو همدم نمی شه.چقدر دلم هوای تو وتکرار اون لحظه هارو کرده.

آره همون کارهای بچه گانه ای که لج خیلی ها رو درمی آوردیم وبعد با هم می خندیدیم

همین نوشته روببین،هنوز هم دوستمی وکمکم می کنی.می دونی چرا؟

 اگه امروز موقع بارون یادم به تو نمی افتاد،که بازم چیزی برای نوشتن نداشتم.هر جا هستی خوش باش ، تو درون من هستی وهیچ وقت اجازه نمی دم که ازم جدا بشی .خیلی دوستت دارم.چون  حتی یه لحظه به یاد آوردنت  هم برام آرامش بخشه بهترین دوستم ،کودکی من.

 

 

 

 

                                                                                                                        کاری از:نغمه

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 15:7 توسط |

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:35 توسط |

 

Powered By BLOGFA.COM - This Template Designed By Mahaya